باشه تو هم برو..........
امروز یکی از اون روزهایی بود که تا آخر عمرم به خاطر سهل انگاریم خودمو نمی بخشم..........
یعنی باورم نمی شه که خودم به دست خودم مونس و سنگ صبورم رو کشتم...................![]()
![]()
جاش رو تاقچه پنجره کوچولو اتاقم بود
هر شب باهاش درد و دل می کردم
بنده خدا هیچی نمی گفت فقط گوش می داد
یک سال باهاش زندگی کردم
اسمش فریبرز بود
من رو تنها گذاشت
من قاتلشم ؛ برای هوا خوری گذاشته بودمش تو تشت تا یه ۱۰ دقیقه ای حموم آفتاب بگیره.............یادم رفت برش دارم از گرما مرد........![]()
خشکش زده بود...............فریبرز................![]()
![]()
باشه تو هم برو باورم نکردی
فکر نکردی که بی توُتوی غمها اسیرم
رفتیُ قلب شکستمو توی غربت جا گذاشتی
لحظه ای به عشقمون فکر نکردی که ازم گذشتی
گفتی میری منو تنها میزاری
منو با خاطراتت تو غمها جا میزاری
روز رفتنت روز مرگ احساس منه
روز عشقی که مردُ روز بي تو بودنه
نمي دونم اما انگار دل من طاقت نداره
كه دل سنگيت منو با غصه هام تنها بذاره


---
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت ازكنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آنسكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد...